-
فیلم
یکشنبه 2 اردیبهشتماه سال 1386 09:59
یکی از سرگرمی های جالب دیدن فیلمه. این سرگرمی یه چیزی به من یادآوریی کرده که اون هم اینه که من کلی فیلم قشنگ رو باید ببینم هرچند ممکنه بعضی از این فیلمها رو هیچوقت نبینم و بمیرم. مهم نیست این فیلم مال سال 98 باشه یا 2006 فقط مهم زیبایی کاره. یکی از این فیلما فیلم هشت میلیمتر( 8mm ) بود که با بازی فوق العاده نیکولاس...
-
همه چیز پراکنده
یکشنبه 26 فروردینماه سال 1386 23:09
این روزا بیشتر ترجیح میدم بخونم تا وبلاگ بنویسم. بحث مبارزه با بد حجابی باز داره کم کم داغ میشه و توی شبکه خبر دائم با ملت مصاحبه میکنه. ملت نسوان که معمولن یک چشم و نوک دماغشون دیده میشه اعلام میکنن کار کار غرب و ماهوارست و این افراد هم عقده خودنمایی دارن. یاد یک کاریکاتور نیک آهنگ افتادم. واقعن این افراد عقده ای چرا...
-
شکوفه
پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1386 13:56
فعلن از دیدن شکوفه های درخت همسایه لذت میبریم تا تابستون بشه و پسر همسایه یه ظرف پر از گیلاس تازه برامون بیاره. ظرفی پر از گیلاسای درشت و شیرین که با گاز زدن به هرکدوم صدای خرت و خرت جالبی توی دهنت شنیده میشه. از این هم میشه به اندازه دیدن شکوفه ها لذت برد...
-
سعید...
سهشنبه 21 فروردینماه سال 1386 22:06
امشب شب عجیبی بود. یک مهمون ناخوانده داشتیم. بچه خود اصفهان نبود ولی لهجه رو داشت. جوونی 28 ساله که تونسته بود نظر بابا رو جلب کنه که واقعن توی مشهد گیر کرده. البته من هم به هزار و یک دلیل قانع شدم راست میگفت. برای کار اومده بود مشهد و تمام کیف و وسایلش رو دزدیده بودن (به جز چند تیکه وسیله ناقابل) 3 روز اطراف ترمینال...
-
ماهنامه کمیک گل آقا
دوشنبه 20 فروردینماه سال 1386 22:55
مجله گل آقا رو دوست داشتم،دارم و خواهم داشت اما این "ماهنامه کمیک گل آقا" که اولین شمارش رو خریدم واقعن احساس کردم سرم کلاه گذاشتن. برای 33 صفحه 600 تومن پول و از همه مهمتر پر از تبلیغات بودن این مجله. کمیک رو خیلی دوست دارم اما این مجله رو به کسی پیشنهاد نمیکنم. از نظر من افتضاحه!
-
بهشت از دیدگاه دبیر پرورشی
یکشنبه 19 فروردینماه سال 1386 12:43
این روزا بحث بهشت خیلی واسم بحث جالب و مهمیه. یاد یک خاطره افتادم که مینویسمش. کمی بیش از حد(!) طولانیه ولی خوندنش ضرر نداره... دوره دبیرستان واسه من دوره جالبی بود. دوره ای بود که روح و جسمم معلق بین دو دنیای متفاوت برای رسیدن به دنیایی جدید پرواز میکرد. سال اول دبیرستان و محیط جدید و درسهایی تفکیک شده و بچه های...
-
اوضاع و احوال
جمعه 17 فروردینماه سال 1386 21:28
این روزا با تنبلی و خوشی و بدون مشکل میگذره. کمی کتابام و جزوه ها رو ورق میزنم. کمی اخبار رو دنبال میکنم. کمی وبگردی میکنم. کمی ورزش میکنم و در انتها موقع خواب به کارهای طول روز خودم فکر میکنم و سعی میکنم خودم ذو بشناسم و حدس بزنم اگر توی موقعیتهای مختلف قرار بگیرم چه عکس العمل هایی نشون میدم؟! زندگی خوب و لذتبخش تر...
-
در مقام مقایسه
پنجشنبه 9 فروردینماه سال 1386 01:02
اول: " کل سرور و شعف ذهنی عبارت است از توانایی مقایسه خود با دیگران به نفع خود." «هابز» دوم: بعد از انجام بعضی کارای مربوط به درس داشتم میرفتم بخوابم اما احساس کردم یادآوری اتفاقی تلخ بدجور منو اذیت میکنه. اینکه تو خودت رو با یکی مقایسه میکنی و مطمئنی که تو از هر جهت نسبت به شخصی برتری داری و هزار تا دلیل هم وجود داره...
-
عید نصفه شد
سهشنبه 7 فروردینماه سال 1386 22:37
نصف عید گذشت و تا این لحظه خودم رو بستم به فیلم و آهنگ و گاهی هم کتاب. تعطیلات علی رغم هرسال که منتظرش بودم و سعی میکردم ازش لذت ببرم امسال آنچنان هم برام مهم نیست. عیب نداره نصف دیگه ش هم که بگذره تمومه و به سلامتی باز همه چیز از نو شروع میشه. توی این تعطیلات به لطف همه ی ملل دنیا تحریم بدتر شد و احتمالن تا سال دیگه...
-
گند بزنن به این زندگی
جمعه 3 فروردینماه سال 1386 22:28
ای گند بزنن به این اول سال. روز اول با یک گلو درد کوچولو شروع شد ولی با خوردن مقادیری آنتی بیوتیک بهتر شدم تا بارون دیشب که دلیلی شده برای سرما خوردگی من. کلی داشتم پز میدادم که یک سال یا یک سال و نیم سرما نخوردم ولی حالا دائم دستمال بدست محتویات دماغ بی مصرفم رو خالی میکنم. بی مصرف از این جهته که این دماغ دچار...
-
اولین حرفهای سال۸۶
چهارشنبه 1 فروردینماه سال 1386 21:56
علی رغم اینکه موقع تحویل سال خیلیا خواب بودن، من بیدار بودم و حس خوب تحویل سال رو داشتم. کانالهای تلوزیون رو زیر و رو کردم و سال تحویل شد. تفاوت یک ثانیه قبل تحویل سال و بعد از تحویل مثل اینه که لب مرز یک قدم بری اونطرف تر. همین! (تشبیه بی ربطی بود) وگرنه هیچ فرقی نداره. خواب هم بعد از گوش کردن به پیام نوروزی رهبر و...
-
سال نو مبارک
سهشنبه 29 اسفندماه سال 1385 11:56
سال 85 رفت و این خوک کثیف یعنی سال 86 تشریف آورد. سال 85 سالی بود پر از سربالایی و سرپایینی و دست انداز و هزار تا خوشی و بدی اما مهم اینه که رفت و یکسال از عمرم هم رفت.سال خوکی(!) امیدوارم به خوبی بگذره. امیدوارم همیشه امیدوار زندگی کنم و هیچوقت دچار اندوه درونی و خارش روحی نشم. امیدوارم رئیس جمهور مملکتم دیگه چرندیات...
-
گلی ترقی
دوشنبه 28 اسفندماه سال 1385 13:55
اول "خاطرات پراکنده" بعد "دو دنبا" و حالا " جایی دیگر"... اینا کتابایی که به قول خودم باید حداقل یکبار درو بشن. بعد از کتابای صادق هدایت که توی دوره دبیرستان رو خط درو کردنشون بودم حالا بعد از مدتی نویسنده ای مثل گلی ترقی رو پیدا کردم که فوق العاده مینویسه. واقعا با داستانا و شخصیتاش تاب میخورم و کنارشون توی همه صحنه...
-
نوشته های آخر سال
یکشنبه 27 اسفندماه سال 1385 17:27
این روزا داره به خوشی میگذره. هرروز صبح 6 یا 7 صبح بیدار میشم و میرم ورزش به مدت 1 ساعت و بعد هم صبحانه. ادامه ی روز کتاب میخونم و مجله و تلوزیون نگاه میکنم و وبگردی و شاید هم درس بخونم. 13 روز عید هم به همین منوال مطمئنم میگذره و البته کار اون پروژه سنگین که باید حسابی روش جون بکنم. مشهد هم که باز امروز ابری و سرده....
-
روزهای خوش آخر سال
جمعه 25 اسفندماه سال 1385 10:18
به پیشنهاد یکی از دوستام دیشب فیلم American beauty رو دیدم. اول از همه خیلی خوشم نیومد چون برداشت اولیه م این بود که فیلم حول مسائل سکسی و میچرخه اما هرچی فیلم به انتها نزدیکتر شد به زیبایی کار و جذابیت هم اضافه شد طوری که مسئله ای مهمتر از سکس میشد برداشت کرد. یرداشت شخصی من اینه همه اون چیزی نستن که نشون میدن هستن....
-
نوشته های زورکی آخر سال
پنجشنبه 24 اسفندماه سال 1385 20:58
این روزا خیلی عجیبه شاید هم زیاد عجیب نیست و من فکر میکنم عجیبه. از همه عجیب تر باز حرفای رئیس جمهور که نمونش اینه که ملل دنیا از هسته ای شدن ایران خوشحال میشن. جل الخالق . یعنی اینقدر ایران بین ملت دنیا محبوبه؟ خوشمان آمد. چیز عجیب تر اینکه قراره بعد تحویل سال تصمیم بگیرن ساعتها رو تغییر بدن یا نه. باز هم میگم جل...
-
مرتضی در سالی که گذشت ۲
یکشنبه 20 اسفندماه سال 1385 10:27
اما بررسی سالی که گذروندم توی نیمسال دومش. فقط این میدونم نیمسال اول علی رغم سختیاش، شیرینی های خاص خودش رو داشت برعکس نیم سال دوم که فقط میدونم خیلی افتضاح بود: مهر 85: مهمترین اتفاق که مربوط به همه دنیا میشد چیزی نبود جز انوشه انصاری و مسافرتش که خیلی سر و صدا داشت. مصاحبه های لایو که سی ان ان باهاش داشت رو خوب...
-
متاسفم ۳۰۰
جمعه 18 اسفندماه سال 1385 22:05
از تعصب و شعارهای ایران ۲۵۰۰ ساله و این چرندیات بدم میاد اما با دیدن تریلر فیلم ۳۰۰ واقعا لجم در اومد. کافیه یه نفر اون سر دنیا این فیلم رو ببینه و چند ساعت بعد هم صحبتای احمدی نژاد رو درباره اسرائیل بشنوه. ای تف... این هم بمب از طرف من: 300 the movie
-
مرتضی در سالی که گذشت 1
پنجشنبه 17 اسفندماه سال 1385 16:17
توی دوتا مطلب میخوام خودم رو توی این یکسال که گذشت به صورت خلاصه مرور کنم و ببینم از کجا به کجا کشیده شدم. به همه پیشنهاد میکنم این کار رو بکنن. بی فایده نیست... فروردین 85: بحث کنکور بود و به قول قلم چی دوران طلایی نوروز.خداییش توی عید خیلی درس خوندم و منظور خودم رو توی این مطلب خیلی خوب درک میکنم. من دوتا برنامه رو...
-
خارش روحی
یکشنبه 13 اسفندماه سال 1385 23:02
دردی نداره. فقط کمی دچار خارش روحی میشی. منظورم زمانیه که متوجه بشی به ت به دید یک آچار یا پیچ گوشتی یا انبردست یا خلاصه یک ابزار نگاه میکردن واسه رسیدن به هدفشون و بعد از اینکه کارشون تموم شد (پیچ باز شد) تو رو میذارن یا میندازن توی یک جعبه ابزار که با توجه به سلیقه صاحبش، این جعبه ابزار میتونه جای منظم یا شلوغی...
-
احوالات امروز
شنبه 12 اسفندماه سال 1385 23:50
اگر اشتباه نکنم یک زمانی توی سخنرانی بوش روی یک ناو جنگی عبارت mission accomplish کلی دردسر ایجاد کرد. این عبارت امروز واسه من هم درد سر ایجاد کرد. اصلا این mission چه ربطی به من داشت که accomplish بشه یا نشه؟ نمیدونم والا یکنفر چقدر میتونه نادون باشه. اگر نادون نبودم این ترم بدون تحقیق انتخاب واحد نمیکردم تا با...
-
باز هم کپی
چهارشنبه 9 اسفندماه سال 1385 17:54
وقتی تنبلی کنی برای نوشتن و به قول خودم ثبت لحظه ها میتونی کپی کنی از مطالب دیگران البته با رعایت قوانین. چکار کنم که خوشم اومد: ( جمله داخل پرانتز یعنی حاشیه برای متن. یعنی تربیت ما که همیشه یادمان دادند توی پرانتز زندگی کنیم. یعنی در حاشیه باشیم و حاشیهای فکر کنیم و حاشیهای بنویسیم. واسه همین هم هست که خاله زنکی...
-
برفکی شدیم
دوشنبه 7 اسفندماه سال 1385 09:33
نمیخواستم حالا حالا ها وبلاگ رو آپدیت کنم اما این برف غافلگیر کننده اجازه نمیده تا این ذوق زدگی رو ننویسم. ذوق زدگی ای که بزرگتر از من هم توش گیر کردن چه برسه به من. تفاوت من الان با بچه پنج ساله همسایه اینه که مامانم اجازه میده برم بیرون و هر کاری بکنم و مجبور نباشم از پشت شیشه توی کف ساختن یک آدم برفی بمونم. صبح...
-
sleep
دوشنبه 23 بهمنماه سال 1385 19:59
یکمی احساس میکنم اگر بخوابم وضعیتم بهتر میشه. احتمالن این استراحت میتونه کمکم کنه اما امیدوارم خواب ابدی نباشه... پ.ن: هیس!
-
حوصله نداشتم الا یک مورد
شنبه 21 بهمنماه سال 1385 22:09
میخواستم از فیلمی که" صد فیلم" جمعه شب نشون داد(افسانه1900) و لذتی که بردم بنویسم ... میخواستم از فیلمی که بعد از ظهر توی سینما دیدم (گیس بریده >>چقدر مزخرف بود) چقدر ناراحتم که جشنواره فیلم فجر مشهد نیست بنویسم... میخواستم از پروژه ای که تحویل دادم و مزه شیرین خلاصیش رو حس کردم درحالی که خط به خط برنامه رو...
-
دو دیدگاه در دو روز
چهارشنبه 18 بهمنماه سال 1385 16:19
چند روز پیش در عین ناامیدی نوشتم: بهار بود. من اول دبیرستان. من وبلاگ نویس شدم. زمستون بود. چندم دبیرستان بودم نمیدونم. من اومدم اینجا و نوشتم. اوایل دوست نداشتم دیگران رو به این کار دعوت کنم. دوره ای اعتیاد داشتم ملت رو وبلاگ نوشتن تشویق کنم. هرچند موفق نبودم. امروز یک روز سرد زمستونیه. امروز من جلوی مانیتور نشستم....
-
فرهنگ انقلابی
یکشنبه 15 بهمنماه سال 1385 11:33
-
پروژه
جمعه 13 بهمنماه سال 1385 10:30
چند روزی دارم در به در دنبال پروژه میگردم و خودم هم جون میکنم ولی به هیچ نتیجه ای نمیرسم. دارم قاطی میکنم. به چند نفر زنگ میزنم تا برام بنویسن و به جاش پول بگیرن اما هیچ نتیجه ای نگرفتم. هیچکس به م جواب درست نمیده. دیگه نمیدونم چه کار کنم. درست شدم مثل این پرنده ها که تازه میفتن توی قفس و حسابی خودشون رو به در دیوار...
-
محرم ۳
چهارشنبه 11 بهمنماه سال 1385 18:06
بعد از دو روز گشتن بین عزاداریهای شهر و دیدن شیوه ی عزاداری، اون هم با یک دید دیگه بدنیست باشیوه عزاداری دیگران هم آشنا بشیم. توی مملکتمون چند سال پیش من یادم بود که ملت سینه خیز میرفتن و واسه عزاداری صورتشون رو به زمین میکشیدن. چیزی در حد یک عمل احمقانه. قبل از اینا قمه زنی هم توی ایران بوده اما هیچوقت مثل امروز از...
-
محرم ۲
سهشنبه 10 بهمنماه سال 1385 14:49
نع! امروز که عاشورا بود اصلن نچسبید. از اون گروه جنوبی هم خبری نبود. حیف که بیش از حد شلوغ بود. از خودم بارها و بارها پرسیدم که یعنی اینا انسانای ضعیفین؟ یعنی ما توی این شهر این همه انسان ضعیف داریم؟ مطمئنم تک تکشون به اراده خودشون اومده بودن نه به زور هزار تا تبلیغ مثل تلوزیون (انتخابات و راهپیمایی ها!). پیمان حسابی...